یکی شیرین شده از فرط غم اروم نداره یکی فرهاد بیچاره هنوز دنبال یک کاره یکی عشقش شده شب تا سحر خفتن یکی از عشق و از مستانگی گفتن یکی سرگرم درس و مشق و تحصیله یکی فکرش تمام دخترای اهل فامیله یکی یارش سراغ دیگری رفته یکی می ناله از عمرش تمام روزها هفته یکی حتی کفن پاره نداره تا بمیره یکی بین سپه چکها تراولها اسیره یکی یوسف شده درمونده و اواره چاه یکی از فرط خوشحالی دمادم میکشه اه یکی عذرا ولی دنبال ارایش یکی وامق پی زن زندگی تامین اسایش یکی صبح تا به شب نونش شده دوق یکی با بنز مشکی پشت رل هی میزنه بوق یکی میگه خدا عاشق شدم با من بمونه یکی غصه اش واسه اینه نداره نون تو خونه ولی من همچنان شبگرد تنهام پی احساس میگردم درون سردیه غمهام ........
نوشته شده توسط نديمه در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت
تولده تولده دست نزنید
اینهمه غم رو از دلم پس نزنید
....................................
نخندید ... نگید با عرض تبریک
دلم صحرای درده سردو تاریک
.....................................
واسه شبگرد تنها هدیه دیره
جای شادی دعا کن که بمیره
......................................
اخه تو زندگی جز غصه و غم
فقط سهمش شده دریای ماتم
.......................................
دیگه واسه گلایه وقت تنگه
بدون قلب زمونه سخت سنگه
.......................................
اگه روزی ندیدی اپ کردم
بدون عکس سیام و قاب کردم
.......................................
.......................................

نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت
خدایا ....
یک سال هم گذشت
یک سال بی ثمر
یک سال بی امید
یک سال بی اثر
این عاشقی دگر
سهم دلم شده
روز قشنگ من
رنگ شبم شده
شبگرد خسته شد
ازبس که غصه دید
از باغ زندگی
جز اه و غم نچید
چنگی به دل زدم
نالیدو باز گفت :
ای کاش تا ابد
میشد برید و خفت
باید که کوچ کرد
تا مرز اسمان
همراه باد رفت
بی سقف و سایبان
ازادی از فقس
از حبس و بندگی
جان مرا بگیر
خسته ام ز زندگی

نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
شکستن شده کار دل خسته
بریدن شده کابوس نشسته
بگویم که ازین عشق چه دیدم
همه اه و همه سوز کشیدم
چه دردیست جدایی ز ره یار
بدانی نرسد لحظه ی دیدار
چه هجران بزرگیست فراقش
بریزی غم حسرت تو به یادش
ببینی رخ معشوق تو هر شب
بسوزی همه عمر تو در تب
نیاید که سراغی ز تو گیرد
برایت ز سر شوق نمیرد
و از درد بسوزی که بسوزی
دو چشمت به ره مرگ بدوزی
و شاید ببرد عاشق خسته
که عمری به غم عشق نشسته

نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت
سوی جاده او پیاده رفت ساده
رد پایش ردی چشم خیس مانده
گرد غصه قلب خسته دست بسته
غم بروی قلب تنهایم نشسته
چشم گریان قلب نالان درد هجران
کس نداند راه حلی سوی درمان
غم فراوان درد و عصیان اه پنهان
مرگ باید بگیرد عاقبت این جان!!!
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
منم مثل دل رسوای تو قصد سفر دارم
دلی شیدایی و مثل دل تو دربه در دارم
بیا امشب به رسم اشنایی همسفر باش
نگو من کوله باری از محبت مختصر دارم
نمیدانی بدون تو چه تنها میشوم تنها
برای حل و اثباتش دلیلی معتبر دارم
ز هجران نگاهت از گذرگاه وجودم
فقط بغضی عجیب و چشم تر دارم
نترس از شب ز تاریکی ز تنهایی
بجز اندوه وغم اشک رخم را همسفر دارم
نگو بامن سفر کردن به تنهایی خطرناک است
بدان در سینه ام مجنون دلی اهل خطر دارم
نمیترسم از اینده که امیدم به فرداهاست
برای قطع پلهای ورای سر تبر دارم
بیا نشکن تو قلبم را به جز این قلب
قلب دیگری هم من مگر دارم ؟؟؟
قسم بر گل بمیرم من اگر جز تو
هوای کوی تو عشقی به سر دارم

نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
او همان است وضو ساخته از چشمه ی عشق
چها ر تکبیر زده بر غم مستانه ی عشق
غسل بی اب نموده است میان میدان
و نشسته است به قبله در خانه ی عشق
تیغ عریان بریده است سر عاشق او
چون رسیده است به مقصود به میخانه ی عشق
عطر معراج گرفته است فضای صحرا
غم نشسته به دل خواهر دردانه ی عشق
اینک این خاک پراز خون کفن یاران است
شده این کرببلا خانه و کاشانه ی عشق
همه ماتم زده و غرق غم و اندوهن
حال دیگر شده او سرور و افسانه ی عشق
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت
مفهوم نگاهت رو من یکسره فهمیدم
وقتی تب تنهایی در چهره تو دیدم
بار سفرت پر بود از اشک و غم حسرت
با این دل پر دردم اما به تو خندیدم
در بستری از تردید شک و دودلی هایم
شب را به خیال تو تا صبح نخوابیدم
محو همه افکارم سوی تو سفر کردم
در خاطر پر دردم ناگاه تو را دیدم
با شادی و با خنده غرق شب و تنهایی
جامی پر از حسرت با یاد تو نوشیدم
ان چشم سیاه و ان گیسوی پریشانت
مانند نم باران بر ثانیه باریدم
اینکه تو چرا رفتی در باور من مانده
پاسخ به سوالم را از حادثه پرسیدم
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
منم مثل دل رسوای تو قصد سفر دارم
دلی شیدایی و مثل دل تو در به در دارم
بیا عشقم به رسم اشنایی همسفر باش
نگو من کوله باری از محبت مختصر دارم
نمی دانی بدون تو چه تنها میشوم تنها
برای حل و اثباتش دلیلی معتبر دارم
ز هجران نگاهت از گذر گاه وجودم
فقط بغضی عجیب و چشم تر دارم
نترس از شب ز تاریکی ز تنهایی
به جز اندوه و غم اشک رخم را همسفر دارم
نگو با من سفر کردن به تنهایی خطرناک است
بدان در سینه ام مجنون دلی اهل خطر دارم
نمی ترسم از اینده که امیدم به فرداهاست
برای قطع پلهای ورای سر تبر دارم
بیا نشکن تو قلبم را به جز این قلب
قلب دیگری هم من مگر دارم ؟؟؟؟؟؟
قسم بر تو بمیرم من اگر جز تو
هوای کوی تو عشقی به سر دارم!!!
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت
در مکتب عشق حکم ارکان دل است
غصه همه جا بند به زندان دل است
گردی که به روی نفست بنشسته
خاکستری از اتش سوزان دل است
قطرات فرو ریخته از چشم سیه
اثار به جا مانده باران دل است
برق نگه عاشق دل پاک همان
نوریست که از مشعل تابان دل است
دانی که چرا با همه درد به خود میخندی
این معجزه عشق و فرمان دل است!!!
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
-گفتی برو
نرفتم.
ماندی و ماندم...
ساعاتی طولانی
دور از تو . در کنار تو بودم .
- گذشت...
با یاد تو
خاطرات تو
خنده های تو
لحظه امان نداد .
" اجبار سرنوشت "
گفتم برو
چه ساده رفتی ...
مجبور شد دلم و دور شد دلت .
اینک برای تو
من یک غریبه ام !!!
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت
مرگ بر این زندگی ام مرا خراب کرده است
مرا اسیر این دلم اسیر خواب کرده است
دوباره قصه ی وداع گرفته از برم تو را
میان چشم های تو مرا سراب کرده است
وای بر این ثانیه های بی امان سنگدل
لحظه ی مردن مرا پر از شتاب کرده است
مرگ بر این زندگیم که سهم من زعاشقی
ز زندگی ......... همه عذاب کرده است
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت
تو مثل یک مترسکی بی حس و بی نام و نشون
خالی ز هر عشق و وفا من هم کلاغ بد شگون
دور سرت می چرخم و با گریه خواهش میکنم
شاید که حرف دلتو با من بزاری در میوون
عاشق تراز رنگین کمان مانند دریا در خروش
پر میشوی در خاطرم در وادی عشق و جنون
من هم مثال کفش تو پر وصله و ویران شدم
زخمی شدم از عشق تو اخر شدم من سرنگون
تیر نگاه غمزه ات بر پیکرم اتش زده
پایین پایت مانده ام در بستری از جوی خون

نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
طناب طباهی گلویم را می فشارد مرگ در رگهایم جاریست... مرد سیاهپوش مرا به کجا میبرد؟؟؟ فریاد میزنم ........ درنگ کن برای لحظه ای تو صبر کن . غریبه با صدای من به کار خود سرانجام میدهد. و عاقبت نفس درون سینه ام تهی... "وداع" ناگهان به رختخواب چنگ میزنم ... ساعت اتاق صدای زنگ میدهد ثانیه ای به حال خود. به دل نهیب میزنم که زنده ام. پس از کمی دقیقه ها مرا به زندگی نوید میدهند. در ان سیاهیه سیاه فهم خواب مرگ به دل هجوم میبرد. در پی تعبیر به هر دری که میزنم جواب میشوم. درک این مهم مرا عذاب میدهد. غرق در اندیشه از خودم میپرسم؟؟؟ که چرا خواب مرگ دیده ام. و جواب دل که میگوید: "شوق زیستن" مرا به معبود پیوند میدهد. غرق در عشق و نیاز دو رکعت نماز صبح میخوانم قربتا الی الله "الله اکبر" ......................
نوشته شده توسط نديمه در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
حسابش را ز کار من جدا کرد
مرا با درد بی دردی رها کرد
دلم را این دل بی مذهبم را
به درد عشق خود او مبتلا کرد
میان مجمع شیدا پرستان
مرا یک عاشق بی دست و پا کرد
نمی پرسم نمی خواهم بدانم
چرا این کار را با قلب ما کرد
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نديمه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
دیرسالیست که با یاد تو در رویایم
همدم قلب صبور و پر غم و شیدایم
با وجود سایه ی مهراب تو در خاطرم
میتوانم حس کنم که همچنان تنهایم
یاد چشمان تو و اشک غزل کرده مرا
کوچه گرد غصه ها و همدم غمهایم
از پس ابر سیاه سرنوشت شوم خود
این تویی که با حضورت میکنی پیدایم
در کنارم مانده ای اما نمیدانم چرا؟
گم شده در باورم رنگ خوش فردایم
تو همان مجنون عاشق پیشه رویا و من
همچنان در باور اینم که خود لیلایم

نوشته شده توسط نديمه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
میزنم در چشم تو هر دم قدم من تا ابد
میکنم عشق تو را محو دلم من تا ابد
نامه های ابیه نیلوفران شهر عشق
چون مخاطبها تویی میشمارم محترم من تا ابد
جاریه احساس ای روح بلند ارزو
در هوایت اسمانت میپرم من تا ابد
کاشکی در وادی رویای من گم میشدی
تا کنم پیدا دل گمگشته ام من تا ابد
مبدا مهر تو را پیدا کنم روزی ولی
تا به ان روز شوم لیلای غم من تا ابد

نوشته شده توسط نديمه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
میخوام برات قصه بگم هزارویک شب سیاه
قصه هایی که جای عشق روی لبات بشینه اه
میخوام برات حرف بزنم ازین دل تنگ بگم
از بغضی که به این دلم هی میزنه چنگ بگم
میخوام برات از عشق بگم از لحظه ای که ابیه
وقتی نگاهش میکنی یه جام می که خالیه
میخوام برات از تو بگم که بی وفا شدی یه روز
رفتی وگفتی با خودت میخوای بسوز میخوای نسوز
میخوام برات از دل بگم هنوز تورو دوست داره
میدونه بعد رفتنت خنده اونو جا میزاره
مثل تموم قصه ها حکایتم به سر رسید
عشق و وفا هم عاقبت به مقصد دل نرسید

نوشته شده توسط نديمه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 9:53 موضوع | لینک ثابت
تابستان که میرود دل ابر شور میزند
دوباره شور میزند.
پاییز که میرسد دل ابر
غصه دار میشود.
با رسیدنش ابر سیاه میشود
اسیر باد میشود
دوباره شور میزند.
سالها میبیند
بی دلی دل دلداده ای میشکند
درون سینه اش غمی بزرگ موج میزند.
در هجوم باد زمزمه میکند :
مگر چه کرده ام که شاهد جدایی ام؟
چرا سیاه میشوم؟
چرا شریک میشوم؟
شریک جرم بی دلی که میرود!!!
به خود نهیب میزند دگر نبار!
خوب میداند
اغاز گریه اش
اغاز گریه هاست.
سیاه تر میشود
دوباره شور میزند.
پاییز
اغاز نامه ی جدایی است
به نام عشق
کسی فریب میدهد
دلی اسیر میشود.
در فصل سرخ :
میان گریه ی ابر از امید میگویند:
قطره های اشک ابر شاهد پیوند هاست.
می ایند.
میروند.
دوباره شور میزند.
ابر ازین همه دروغ در تعجب است!!!
عاقبت کوله بار غصه اش را به زمین میپاشد.
میبارد
انچنان که داغدار است.
در میان گریه اش زجه ای میشنود
از سرایی تاریک :
" پاییز از راه رسید
باز هم نیامدی.
باران
همچنان شاهد احساس من است
تا ابد منتظرم.
گرچه
دلم شور میزند "

نوشته شده توسط نديمه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به چشمانت بیاموز ... برای خاطر دوست ... ببارند هر شب و روز ! خیلی ممنون میشم اگه نظرتون رو راجع به شعرها و متنهایی که میگم برام بنویسید ...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :